من از این دنیا چی می خوام ؟













 

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت

زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت



چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند

شعله‌ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

 

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی ...


قصه‌ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت

 

تاج سر دادمش و سیم و زر، اما از من ...

عشق جز عمر گران مایه به تاوان نگرفت

 

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست

قصه‎ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

 

 

ابوالفضل فاضل نظری

نوشته شده در 93/07/03ساعت 23:34 توسط حامد| |





باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

 

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

 

حسین جنتی

نوشته شده در 93/06/09ساعت 11:12 توسط حامد| |





من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید


من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود


من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید


آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست


من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهی ست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی میگویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج



من چه خوشبین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود...

نوشته شده در 92/10/12ساعت 14:54 توسط حامد| |





...

شهرِ افسرده ای درونم بود

خالی از لحظه های ویرانی

جاده ها از سکوت آبستن

شهرِ تنهای واقعا خالی


توی تنهاییِ خودم بودم

یک نفر آمد و سلامی کرد

توی این شهرِ خالی از مردم

یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر داشت زیر خاکستر

آتشی تازه دست و پا می کرد


من به تنهاییِ خودم مومن

یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر مثل من پُر از خود شد

یک نفر مثل زن پُر از زن شد

از همان جاده ای که آمد رفت

رفت و اندوهِ برنگشتن شد

.... 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 92/08/30ساعت 21:7 توسط حامد| |





عشق که گویا هوسی هست و نیست..!

کنج دلم یادِ کسی هست و نیست...!

شعلهِ پرواز بسی هست و نیست...!

"چشم به قفل قفسی هست و نیست...

مژده فریاد رسی هست و نیست...! "

 

آمده بودم که کنم بندگی...

در سر من دولت سازندگی...

عشق بیاید...من و پایندگی...

"می رسد و میگذرد زندگی...

آه که هر دم نفسی هست و نیست...! "

 

در سر من فکر تو و درد عشق...

باغچه و باد و من و گرد عشق...

مسجد و منبر همه بر پند عشق...

"حسرت آزادیم از بند عشق...

اول و آخر هوسی هست و نیست...! "

 

بر در این خانه قفس می کشم...

داد من از دست هوس می کشم...

بر سر تابوت جرس می کشم...

"مرده ام و باز نفس می کشم...

بی تو در این خانه کسی هست و نیست...! "

 

آدمِ احساس دلم خسته است...

پنجره ام رو به تو وابسته است...

هر که مرا دید ز من رسته است...

"کیست که چون من به تو دل بسته است...

مثل من ای دوست بسی هست و نیست...!"


" نیما درویش "

نوشته شده در 92/07/08ساعت 23:18 توسط حامد| |





من زندگی رادوست دارم ولی اززندگی دوباره می ترسم

دین رادوست دارم ولی ازکشیش ها می ترسم

قانون رادوست دارم ولی ازپاسبانها می ترسم



من عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی اززبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم



این چنین می گذرد روز و روزگارمن

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم


***


ایستاده و آرام

به سمت آینه میخزم

با اظطراب دلهره آور تعویض چشم ها

وتازه می‌شود دل

از تماشای دو مروارید درخشان

بر کیسه پاره پوره ی صورتم.

جهان پر از لبخند و پروانه سفید بود!!!!!!

کدام بود؟



این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را

حرام دیدارش کردم؟



حسین پناهی

نوشته شده در 92/01/16ساعت 16:28 توسط حامد| |





خانه ی تاریک، اتاق سیاه

من، خفقان، ترس و یک مشت آه


سرفه سیگار، کمی چای سرد

توده خاکستر، یک بسته درد


ساعت از نیمه گذشته، سکوت

زمزمه تار دوتا عنکبوت


خاطره ای دور، فضایی نمور

لحظه بیداری یک بوف کور


شب که خیالش به سرم می زند

قلب شکسته تشرم می زند


آه نکش پشت خدا تا شود

قفل زبانت نکند وا شود


در هچلی سخت اسیری رفیق

باید از این درد بمیری رفیق


سوختنت را به خدا هم نباز

چاره همین است بسوز و بساز


گفتمت آنروزکه دریا شدی

عاشق ماهی نشو اما شدی


گفتمت اینبار خداوند تو

میبرد از یاد تو لبخند تو


راه که باز است کمی صبرکن

جاده دراز است کمی صبرکن


عشق به جز درد ندارد نرو

درد زن و مرد ندارد نرو


پای تو گیر است عقب تر بایست

دُم دُمِ شیر است عقب تر بایست


رفتی و افتادی و پشتت شکست

مشت گره کردی و مشتت شکست


هیچ کسی مثل تو عاشق نبود

حیف که بخت تو موافق نبود


پوریا میررکنی

نوشته شده در 91/09/01ساعت 0:13 توسط حامد| |