بزار هیچ کی کنار ما نباشه
ما که چیزی از آدما نمی خوایم
همین قدر که به هم دیگه رسیدیم
دیگه هیچی از این دنیا نمی خوام
کسی با هم نمی خواد ما رو اما
حالا ما با همیم تنهای تنها
چقدر دلگیره شادی توی غربت
ولی آسون تره از دوری ما

خدايا
گَرَم تو روي آري چه باك كه ديگران روي بگردانند
اگرَم تو ياور باشي چه ترس كه آفريدگانت ياوريم نكنند
وگر تو غمخوار گشتي چه غم كه خلقت غم نخورند

گاهی میسر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در حال هوشیاری مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن ازعشق امده
اخر خلاف انچه گفت است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر انچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
ان دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شصت می رود
بی را ه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر انچه لایقمان هست می رود
شعر از دکتر افشین یداللهی
گئتمك ايسته ييرسن بهانه سيز گئت
سن دنيز قوينونا آتيلميش چيچك
اوستونه دالغالار آتيلاجاقدير
ساخلا محبتي ساخلا سندتك
نه واقتا اوستونه آچيلاجاقدير
يولارتك دوشه نيم آياقلارينا
سنه يالواريم مي بو ممكون دگيل
قويمارام قلبيم تك ووقاريم سينا
آلچاليپ ياشاماق عومورگون دگيل
دئميره م سن اوجا بير داغسان اگيل
دئميره م علاجيم قاليبدير سنه
نه سنده محبت قارا پول دگيل
نه من ديلنچيم ال آچيم سنه
گئتمك ايسته ييرسن نه دانيش نه دين
يوخ اول اوزاقلارتك دوماندا چمده
نيمي سئوميشدين ديه بيلمه دين
اينديسه يوز عيب گورورسن منده

خنده هاي بي كسي در شب دلواپسي
مي خورد بر گوش نجواي كسي
چشم هاي نيمه باز ، خيره بر كنج اتاق
خواهشي دارند از روي عتاب
از كسي وا مانده در انجام كار
در تلاشي از براي بار ، شايد مور وار
روي ميزم دفتري وا مانده در معناي خويش
شمع ، بي پروانه اما مست از گرماي خويش
با تو ام اي ماه پشت پنجره
با تو اي تابان زيبا منظره
اختران آسمانت ، آسمانم مي درند
ابرها انگار امشب بي هدف تر مي روند
شايد اين باشد دليلش ، ابر هم مأوي نداشت
روزگار امروز هم جايي براي ما نداشت
شعر از خودم نوشته شده در ۸۷.۴.۳
كوچكتر كه بودم فقط بلد بودم نقاشي بكشم. مربي مهدكودك گفته بود اگر بلد نيستيد براي روز مادر هديه بخريد كافي است يك نقاشي قشنگ بكشيد و به مادرتان هديه كنيد. من هم هر سال يك خانه مي كشيدم با دو تا كوه كه يك خورشيد نصفه از پشتش بيرون آمده است. از انصاف نگذريم نقاشي ام افتضاح بود! با وجود اين وقتي آن را با يك دريا شوق براي روز مادر به مامان هديه مي كردم با خوشحالي بغلم مي كرد و مرا غرق بوسه مي كرد
مادر! فردا روز تو است براستي چگونه ميتوان از عالم و آدم سخن گفت، اما از سمبل همه زيبايهايش يعني فرشتهاي چون تو، جفاکارانه،روي برتافت
تنها نه بخاطر بهشتي که زير پاي توست ، نه بخاطر نسلي که زاده توست، نه بخاطر لالاييهاي دلنوازت، نه بخاطر خونواره چشمان خستهات، نه بخاطر رنجواره بلاکشيات،نه بخاطر سرشت مهرآگينيات، نه بخاطر سرسبزي قلب پاکبازت،نه بخاطر زيبايي نازکي خيالت يا تردي روح دلنوازت،نه بخاطر پاکي احساس دلارايت، نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه بخاطر...حقشناسانه تو را ميستايم.
به خاطر شور بالغ خدارنگيات، بخاطر شاهکار شعور شرف مداريت ، بخاطر گوهر دردانه حيا و نجابتت،بخاطر کولاک گرم جوش گذشت و ايثارت ، بخاطر راز فاخر و حس زيباي مادري ات، بخاطرترک برداشتن بلور نگاه نگرانت،بخاطر آتشفشان پرگداز سوختنوساختنت،بخاطر غرقشدن بلمجواني وآسايشت دردرياي توفانزده بيقراريهاي من و بخاطر همه آنچه که به من دادي يا ندادي و بخاطر خودم که سخت به تو دلبستهام، ديوانهوار دوستت دارم و مغرورانه بر تو ميبالم
روز مادر یعنی به تعداد همه روز های گذشته تو صبوری !
روز مادر یعنی به تعداد همه روز های اینده تو دلواپسی !
روز مادر یعنی به تعداد ارامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری !
روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد
روز مادر یعنی بهانه در اغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گر فتن.....

گويند مرا چو زاد مادر،
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بَرِ گاهواره من
بيدار نشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل، شكفتن آموخت
يك حرف و دو حرف، بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه راه رفتن آموخت
پس هستي من ز هستي اوست
تا هستم و هست، دارمش دوست
شعر از ایرج میرزا
روزهاي بي هدف
خاطرات بي ثمر
دوستان ، اطرافيان جاي خودش
آفتاب ات كو ، كجاست ؟
تو شدي آئينه اي بازتاب جامعه
جامعه آبي روان
پاكي و ناپاكي اش جاي خودش
فكرت اشغال است و باز
باز هم بي تاب شو
باز هم بي خوابي آمد در برم
چون كه خواب
از براي آدمي آسوده است
او كه خود دارد هدف
پاكي و ناپاكي اش جاي خودش
تو بكوش تصوير باش
ديگران آئينه ات
پرسشي آمد پديد
تصوير بودن از كجاست ؟
هدف ات تصوير توست
و تو تصوير هدف
زشتي و زيبايي اش جاي خودش
روزها آئينه وار
از خودت پرسيده اي
كه چرا آئينه اي
چون كه آن آئينه ها توخالي اند
چون كه آن آئينه ها پرده اي دارند تيره از ورا
پرده ها را پس بزن
شيشه باش ، تصوير باش
شيشه باش با قابي از جنس طلا
شيشه باش با قابي از جنس محبت جنس نور
شيشه اي در اين هجوم آئينه
جيوه ي پست و حقير خويش را
كه به تو چسبيده است
با هدف از خود بران
كوشش اي تصوير وار
بيش يا كم بودنش جاي خودش
خوابم مي آيد و خوابم نمي برد
يادم مي آيد و يادم نمي رود
شب در تلاطم امواجِِِ نقره فام
مهرم مي آيد و ماهم نمي رود
سيگار من ، بيا و مرا با خودت ببر
اين شب مرا به خودم پس نمي دهد
چشمم فراتر از دود مي رود
رفتم ، برو كه باد ياد مي برد
شب در طلسم و ماه زيبا تر است ، آه
با خود مرا به شب ميعاد مي برد
ساعت هنوز هم هنوز هم هنوز هم
با پاي لنگ به ميعاد مي رود
خودكار من به ورق ره نمي برد
خودكار هم انگار كه با باد مي رود
با برگ و ماه به ستاره چشمك بزن
گويي كه گويا همه با باد مي روند
شبه غزل از خودم ![]()
نوشنه شده در 87.3.6