من از این دنیا چی می خوام ؟













گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود...



گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه به دستور میشود...



گه جور میشود خود ان بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود...



گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود...



گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود...



گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود...



گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود...



گویی به خواب بود،جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود...



کاری ندارم کجایی، چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود...

 

قیصر امین پور

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۰۸ساعت 23:30 توسط حامد| |





 

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست


مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست



به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...


و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست



نسیم با هوس رخت های روی طناب


به رقص آمده و دامن رهای تو نیست



کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟


میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست



به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم


دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست



به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...


شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست



تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد


غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست





----------




روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی


چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی



چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...


عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی



من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد


آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی



من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب


نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی



با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!


"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی



کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم


در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی


شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر


فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی



بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم


این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...




 اصغر معاذی

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۲۱ساعت 10:29 توسط حامد| |





روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!


نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!



این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،


پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!



باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،


به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!



شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،


دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!



جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،


تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!



هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،


ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه!

 

حسین جنتی

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۰۳ساعت 9:29 توسط حامد| |





و عمر؛ شیشه‌ی عطر است، پس نمی‌ماند

پرنده تا به ابد در قفس نمی‌ماند

 

مگو که خاطرت از حرف من مکدّر شد

که روی آینه، جای نفس نمی‌ماند

 

طلای اصل و بدل آن چون‌آن یکی شده‌اند

که عشق جز به هوای هوس نمی‌ماند

 

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او بِرهان

که این طبیب به فریادرس نمی‌ماند

 

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم

قطار، منتظر هیچ کس نمی‌ماند

 

 

فاضل نظری

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۹ساعت 11:15 توسط حامد| |





 

مثل آن لحظه که حفظ غم ظاهر سخت است

ماندن چشم به دنبال مسافر سخت است

 

چشمهایت ، دل من ، کار خدا یا قسمت

و در اين غائله تشخيص مقصر سخت است

 

ساحلی غم زده باشی چه کسی می فهمد

که فراموشی یک مرغ مهاجر سخت است

 

مثل یک کوچه بن بست خرابت شده ام

گاهی از من بگذر، حسرت عابر سخت است!

 

قرص آن صورت ماهت شده یادآور قرص

با دو تا قرص هم آرامش خاطر سخت است

 

در مسیری که تو رفتی همه شاعر شده اند

با تو شاعر شدن قرن معاصر سخت است

 

کوچه با غربت خود بعد تو یادم داده

دل سپردن به قدمهای مسافر سخت است


 

 

 

خسته‌ام مثل جوانی که پس از سربازی

بشنود یک نفر از نامزدش، دل بُرده

 

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی که

به پرونده‌ی جرم پسرش برخورده

 

خسته‌ام مثل پسربچه که در جای شلوغ

بین دعوای پدر مادر خود گم شده است

 

خسته مثل زن راضی شده به مُهر طلاق

که پس از بخت بدش سوژه‌ی مردم شده است

 

خسته مثل پدری که پسر معتادش

غرق در درد خماری شده، فریاد زده

 

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس

پسرش پیش زنش بر سر او داد زده

 

خسته‌ام مثل زنی حامله که ماه نهم

دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است

 

مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند

زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

 

خسته مثل پدری گوشه‌ی آسایشگاه

که کسی غیر پرستار سراغش نرود

 

خسته‌ام بیشتر از پیرزنی تنها که

عید باشد نوه‌اش سمت اتاقش نرود

 

خسته‌ام کاش کسی حال مرا می‌فهمید

غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است

 

شده‌ام مثل مریضی که پس از قطع امید

در پی معجزه‌ای راهی مشهد شده است

 

علی صفری

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۶ساعت 13:3 توسط حامد| |





 

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت

زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت



چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند

شعله‌ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

 

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی ...


قصه‌ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت

 

تاج سر دادمش و سیم و زر، اما از من ...

عشق جز عمر گران مایه به تاوان نگرفت

 

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست

قصه‎ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

 

 

ابوالفضل فاضل نظری

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۰۳ساعت 23:34 توسط حامد| |





باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

 

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

 

حسین جنتی

نوشته شده در ۹۳/۰۶/۰۹ساعت 11:12 توسط حامد| |





من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید


من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود


من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید


آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست


من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهی ست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی میگویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج



من چه خوشبین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود...

نوشته شده در ۹۲/۱۰/۱۲ساعت 14:54 توسط حامد| |





...

شهرِ افسرده ای درونم بود

خالی از لحظه های ویرانی

جاده ها از سکوت آبستن

شهرِ تنهای واقعا خالی


توی تنهاییِ خودم بودم

یک نفر آمد و سلامی کرد

توی این شهرِ خالی از مردم

یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر داشت زیر خاکستر

آتشی تازه دست و پا می کرد


من به تنهاییِ خودم مومن

یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر مثل من پُر از خود شد

یک نفر مثل زن پُر از زن شد

از همان جاده ای که آمد رفت

رفت و اندوهِ برنگشتن شد

.... 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۹۲/۰۸/۳۰ساعت 21:7 توسط حامد| |





عشق که گویا هوسی هست و نیست..!

کنج دلم یادِ کسی هست و نیست...!

شعلهِ پرواز بسی هست و نیست...!

"چشم به قفل قفسی هست و نیست...

مژده فریاد رسی هست و نیست...! "

 

آمده بودم که کنم بندگی...

در سر من دولت سازندگی...

عشق بیاید...من و پایندگی...

"می رسد و میگذرد زندگی...

آه که هر دم نفسی هست و نیست...! "

 

در سر من فکر تو و درد عشق...

باغچه و باد و من و گرد عشق...

مسجد و منبر همه بر پند عشق...

"حسرت آزادیم از بند عشق...

اول و آخر هوسی هست و نیست...! "

 

بر در این خانه قفس می کشم...

داد من از دست هوس می کشم...

بر سر تابوت جرس می کشم...

"مرده ام و باز نفس می کشم...

بی تو در این خانه کسی هست و نیست...! "

 

آدمِ احساس دلم خسته است...

پنجره ام رو به تو وابسته است...

هر که مرا دید ز من رسته است...

"کیست که چون من به تو دل بسته است...

مثل من ای دوست بسی هست و نیست...!"


" نیما درویش "

نوشته شده در ۹۲/۰۷/۰۸ساعت 23:18 توسط حامد| |