آسمان را به سر اين همه زندان نزنيد
زخم ها بر دل اين خانه ي ويران نزنيد
همه در دخمه ي تاريكي ِ خود گم شده ايد
حرف يك شهر چراغاني و تابان نزنيد
ترس در باورتان نعره كشان مي تازد
راه بر كوچه ي شيران و دليران نزنيد
پهلوانان همه در پاي شما خاك شدند
دست بر حرمت ِ افسانه ي دستان نزنيد
دختر عشق كه بدنام شما بود گريخت
لاف مجنونگري و مردي و وجدان نزنيد
چنگتان در پي ِ يك ذرٌه صدا سنگ شده ست
چنگ بر صورت ِ يك مرغ ِ غزلخوان نزنيد
بيش از اين طعنه به خود ، طعنه به ياران نزنيد
ننگ بر دامن پوسيده ي انسان نزنيد
هیچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم
نشد یه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم
روزا با تو بیدار میشم شبا با تو به خواب میرم
هیچ وقت نشد نفهمیدی که بی تو دنیا ندارم
میگن شعرای عاشق یه دنیا شعر و قصه ست
اما چرا عزیزم چشام لبریز غصه است
میگن گل شقایق نشون داغ عشق
من از نگاه داغت شدم باغ شقایق
میگن اشکای عاشق پیش خدا خیلی عزیزه
نمی دونم تا کی باید بریزه بریزه بریزه
میگن تو این زمونه عشقا همه دروغه
عاشق نبوده حتما اونکه اینارو گفته
آخر دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره
آنکه دایم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد از دور تماشا می کرد
بمیرد آنکه جدایی را بنا کرد
تو را از من مرا از تو جدا کرد
حدس میزنم خواهی رفت.التماس نمی کنم،از پی ات نمی دوم اما صدایت را در من جا بگذار.می دانم که از من دل خواهی کند،راهت را نمی بندم،اما عطر موهایت را در من جا بگذار.می دانم از من جدا خواهی شد.خیلی ویران نمی شوم،از پا نمی افتم اما رنگت را در من جا بگذار.فرقش را با حالا می دانم که فراموشم خواهی کرد و من اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم انگیز اما طعم بودنت را در من جا بگذار.هر طور شده خواهی رفت و من حق ندارم که تو را نگه دارم اما خودت را در من جا بگذار
![]()