بي تو طوفان زده دشت جنونم , صيد افتاده به خونم
تو چه سان مي گذري غافل از اندوه درونم
بي من از كوچه سفر كردي و رفتي
بي من از شهر سفر كردي و رفتي
قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي ، نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشتي
چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم
گويا زلزله آمد گويا خانه فرو ريخت سرمن
بي تو من در همه ي شهر غريبم
بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي
بر نخيزد دگر از مرغك پر بسته نوايي
تو همه بود و نبودي تو همه شعر و سرودي
چه گريزي ز بر من كه ز كويم نگريزم
گر بميرم ز غم دل با تو هرگز نستيزم
منو يك لحظه جدايي نتوانم ، نتوانم
بي تو من زنده نمانم

از سخنچینان شنیدم آشنایت نیستم
بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست , بزرگ
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي
بارش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپر در يائي
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم , من و اين شيوه ي شب پيمائي
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي

حال که رسوا شده ام ميروي؟
واله و شيدا شده ام ميروي؟
حال که غير از تو ندارم کسي وين همه تنها شده ام ميروي؟
حال که چون پيکر سوزان شمع شعله سرا پا شده ام ميروي؟
حال که همراه خراباتيان همدم غم ها شده ام ميروي؟
حال که در بحر تماشاي تو غرق تمنا شده ام ميروي؟
حال که ناديده خريدار آن گوهر يکتا شده ام ميروي؟
اين همه رسوا تو مرا خواستي
حال که رسوا شده ام ميروي؟
![]()