تبليغاتX

من از این دنیا چی می خوام ؟

 

آدمك آخر دنياست ، بخند

آدمك مرگ همينجاست ، بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست ، بخند

راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست كه درجاست ، بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند

                                         

                                                              




لينك --- > نوشته در 86/03/31 ----> نویسنده ..:: حامد ::..


 

 

گردونه شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی میبرد.
شب را دوست دارم.شب را می پرستم,شب سکوت است و آرامش,دنیا دنیای دیگری است.
همراه نسیم شب به آسمانها پرواز میکنم.هیچ کس خلوتم را بر همنمیزند.
نه حرفی نه حدیثی نه ترحمی و نه نگاهی.
در خاموشی عمیق شب,که قلبم و خداوند است,نغمه دلپذیر و خوش آهنگی را می
شنوم که از سر چشمه تقدیر بر می خیزدآشفته و جسور از پشت پنجره به آسمان خیره می شوم و در برابر ستارگان زانو بر زمین می

نهم تا به سرود مقدس روشنایی.گوش فرا دهم که
اختران میخوانند.
آرام پا بر دیدگان من می گذارند.میپرستم آیا آمده ای تا درون قلب من جا کنی و فروغی در من بتابانی.ناگهان شهابی آبی رنگ از مهتاب

جدا میشود و بر پیشانی خاموش من می لغزد و سبک روح با چشمانی پر از حسرت و آرزو به مهتاب خیره میشوم.
او مرا میخواند و می بیند و می گوید: حتما به تنهایی من گریه می کنی.
به اختران درخشان می گویم:   نازنینان مرا امشب نور باران کنید.
اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و این شعاع دلپذیر را می پوشانند و در باره همه چیز و همه جا به ظلمت

تبدیل می شود.
و باز من و یک دنیا دلتنگی از فراق مهتاب خواهیم ماند.......

 

 

 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی               آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم                که تو از دوری خورشید چه ها میبینی
تو هم ای بادیه ی پیمای محبت چون من           سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب ازحسرت ماهی منو یک دامن اشک      تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند          امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید                که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان         گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد         ای پرستو که پیام آوره فروردینی 

 

 




لينك --- > نوشته در 86/03/29 ----> نویسنده ..:: حامد ::..


دیگر به لطف رنگ ها زیبا نخواهم شد
دلواپس بودن نبودن ها نخواهم شد

کوه غرورم، تاج خورشیدی به سر دارم
در پیشگاه باد و بوران، تا نخواهم شد

گفتم که دریا می شوم وقتی که برگردی
گفتم که دریا خواهم شد، اما نخواهم شد

من تا نبینم روح شورانگیز دریا را
کی دل به دریا می زنم... دریا نخواهم شد

یک روز پیدا می کنم راز شقایق را
آنروز عاشق می شوم حالا نخواهم شد

حتی نمی دانم برای آخرین پرواز
من بال خواهم شد، برایت یا نخواهم شد

با این تکیه کردم بر آرزوهایم
طوری زمین خوردم که دیگر پا نخواهم شد

 

 

 

از ما تو چه دیده ای به جز نامردی
پنهان شده زیر پلکمان بی دردی

ما گم شده بودیم که تو از شبها
فانوس ستاره ارمغان آوردی

ای زاده ی خورشید ترا میدیدم
آن شب که به (ناگهان) سفر می کردی

ای ماه صبور روح اشعار ترم
حق داری اگر به آسمان بر گردی

 

 

 




لينك --- > نوشته در 86/03/12 ----> نویسنده ..:: حامد ::..