تبليغاتX

من از این دنیا چی می خوام ؟

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم
.

وقتی که دیگر رفت


من به انتظار آمدنش نشستم
.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد


من او را دوست داشتم
.

وقتی او تمام کرد


من شروع کردم
.

وقتی او تمام شد


من آغاز شدم
.

و چه سخت است
.

تنها متولد شدن


مثل تنها زندگی کردن است،


مثل تنها مردن
!

 

۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند
.

۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
.

۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
.

۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی
.

۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند
.

۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
.

۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان
.

۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست
.

۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است

 




لينك --- > نوشته در 86/05/25 ----> نویسنده ..:: حامد ::..


 

جاده بي انتهاست مي دونم

مرگ هم سهم ماست مي دونم

قسمت چشمهاي باراني

گريه ی بي صداست مي دونم

مادرم با نگاه خود مي گفت

زندگي اشتباست مي دونم


يک نفر باز بهانه مي گيرد

در دلش جاي پاست مي دونم

همسفر به فکر رفتن و دل

در غم جاده هاست مي دونم

مي سپارم تو را به آينه ها

چون که او بي رياست مي دونم

ما به جرم نکرده مي سوزيم

زندگي بي وفاست

مي دونم !

 

 

درگذرگاه زمان ، خيمه شب بازي دهر

با همه تلخي و شيرني خود مي گذرد

عشق ها مي ميرند ، رنگها رنگ دگر مي گيرند

و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ

دست نخورده به جا مي ماند.




لينك --- > نوشته در 86/05/14 ----> نویسنده ..:: حامد ::..


 

ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد


از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد


ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد


اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي

تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

 

 

 

وقتی به غیر از لکه ی ننگی به پیشانی
چیزی نمی ماند... دریغ از این مسلمانی

حتی نگاهی پشت سر را هم نخواهم کرد
آوارگی بهتر ز افسوس پشیمانی ...

پا در بیابان می گذارم گرچه ناپیداست
دل را به دریا می زنم هرچند طوفانی ...

موی تو و چشم تو از جانم چه می خواهد؟!
یک عمر سرگردانی و یک عمر حیرانی ...


عمری ست حیران ام که تو با فتنه ی هر پلک
دل را به سوی خویش می خوانی و می رانی

گیسوی تو آشفته کرده خاطر ما را
دنیا پریشانی ست بر روی پریشانی

 




لينك --- > نوشته در 86/05/03 ----> نویسنده ..:: حامد ::..