
ساعت به روي طاقچه تيكتاك ميكند
انگار لحظههاي مرا خاك ميكند
من در خيالِ اين كه كجاي زمان شدم
از ذهن من ، زمان مرا پاك ميكند
سرگيجه ميخورم من از اين گردشي كه هست
با خط سرخ ثانيه كولاك ميكند
من با شبيه گمشدهام گمترين شدم
از گفتن شبيه من امساك ميكند
ديگر شتاب هم به قرارش نميرسد
ساعت به روي طاقچه تيكتاك ميكند
جاري شده در ساز تو آواز جدايي
جانا مزن اينگونه مزن ساز جدايي
دستي كه تواند شكند فاصله ها را
چنديست كه گرديده همآواز جدايي
هر لحظه دلم را به هوس رنجه مگردان
زيرا كه همين هاست سر آغاز جدايي
اي موج تنت منحني آبي دريا
ما دست نيازيم و تو در ناز جدايي
درياي مني بي تو و آغوش تو بر من
آن رفته كه بر ماهي دريا ز جدايي
نازم به وفاداري پروانه كه چون من
بالي نزند با پر پرواز جدايي
شاعر : محمد سلمانی
شيرين دروغ و دختر ِترسا دروغ بود
افسانههاي حوري تنها دروغ بود
در نقشه، کوه، دور و بر بيستون نبود
فرهاد و کوه و تيشه سراپا دروغ بود
العشقُ شِـبهُ حادثـةٍ غيـرُ واقعيّ
اول نگاه آدم و حوا دروغ بود
يک بار هم به حرف دلات اعتماد کن
شايد که حرف مردم دنيا دروغ بود
نزديک صبح از تب ِکابوس ميپرم
مثل هميشه قصهي رؤيا دروغ بود
سرما که ميخورم، هذيان پخش ميکنم
اين بار هم نتيجهي سرما دروغ بود
شاعر : ابوالفضل فاضل نظري
زندگي راز بزرگي ست كه در ما جاري است
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست
زندگي وزن نگاهي ست كه در خاطره ها مي ماند
شايد اين حسرت بيهوده كه در دل داري
شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت
زندگي درک همين اکنون است
زندگي شوق رسيدن به همان فردائيست كه نخواهد آمد