
دلت را خانه ما كن , مصفا كردنش با من
بما درد دل افشا كن ,مداوا كردنش با من
اگر گم كرده اى دل كليد استجابت را
بيا يك لحظه با ما باش , پيدا كردنش با من
بيفشان قطره اشكى كه من هستم خريدارش
بياور قطره اى اخلاص , دريا كردنش با من
به من گو حاجت خود را، اجابت مي كنم آن را
طلب كن آنچه مي خواهي، مهيا كردنش با من
بيا قبل از وقوع مرك روشن كن حسابت را
بياور نيك و بد را , جمع ومنها كردنش با من
چو خوردى روزىِ امروز ما را , شكر نعمت كن
غم فردا مخور تأمين فردا كردنش با من
اگر عمري گنه كردي مشو نوميد از رحمت
تو توبه نامه را بنويس امضا كردنش با من
![]()
آرزو هات رو یک جا یاداشت کن و یکی یکی به خدا بگو
خدا یادش نمیره !
ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود !!
خميازه های کش دار ، سيگار پشت سیگار
شب گوشه ای به ناچار ، سيگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب ، جان کندنش غريزیست
لعنت به اين خودآزار ، سيگارپشت سیگار
پای چپ جهان را ، با ارّه ای بريدن
چپ پاچه های شلوار ، سيگار پشت سیگار
در انجماد يک تخت ، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار ، سيگار پشت سیگار
بر سنگفرش کوچه ، خوابیده بی سرانجام
این مرده کفن خوار ، سيگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم ، بی سرنشین کبودند
مردی تکيده بیزار ، سيگار پشت سیگار
تصعید لاله گوش، با جيغهای رنگی
شک و شروع انکار ، سيگار پشت سیگار
مُردم از اين رهائی ، در کوچه های بن بست
انگارها نه انگار ، سيگار پشت سیگار
این پنچ پنجه امشب ، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار ، سيگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا ، بر میله میله پولاد
در يک تنور نمدار ، سيگار پشت سیگار
صد لنز بی ترحم ، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار ، سيگار پشت سیگار
در لابلای هر متن ، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار ، سيگار پشت سیگار
اسطوره های خائن ، در لابلای تاریخ
خوابند عين کفتار ، سيگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه ، قاب تو بود و انکار
کوبيدمش به ديوار ، سيگار پشت سیگار
مبهوت رد ِدودم، این شکوه ها قديميست
تسليم اصل تکرار ، سيگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار ، تاریخ انقضاء خورد
سه ، یک ، مُميز ِ چهار ، سيگارپشت سیگار
ته مانده های سیگار ، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار ، سيگارپشت سیگار
خودکار من قدیمیست ، گاهی نمی نويسد
یک مارک بی خریدار، سيگار پشت سیگار
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدر
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم