هرگز از بیکسیِ خویش مرنج
هرگز از دوریِ این راه نگو
و از این تنهایی و از این فاصلههایی که میانِ من و تو روییدست
بگذار
تا که پروانه تنهایی از این پنجره آزاد شود
برود
بال خود را بسپارد به نسیم
قاطیِ باد شود
بگذار
کفترِ خوشبختی
روی بامِ نفست بنشیند
و اگرچه دلت آنجا تنگ است
نگذار
رنگ غم بر قفست بنشیند
هر زمانی که دلت تنگِ من است
بهترین شعرِ مرا
قاب کن، پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییات از دیدنِ آن، جا بخورد
و بداند که دلِ من با توست در همین یک قدمی ...
جاده ها هم به دلم می خندند
به من منتظر چشم به راه
که هنوز
منتظرم برگردی
پیچ این جاده
جایی که به امید تو
چشمان ترم را به نخ محکم عشق
دوخته ام هم
به خدا
خنده ی تلخ
همین جاده است
تو مرا خسته و پیر
مانده در قلب کویر
با دلی از همه سیر
پشت سر
چشم به راهت
بنشاندی و رهایم کردی
بعد از آن
غربت و درد
همدمم بوده وهست
نه غباری
نه گذاری
نه دگر قافله و
فکر دیاری
من و این جاده ماندیم و
فقط وقت غروب
چشم خورشید که از شب خون بود
به من و جاده ی خسته
دگر می پیوست
به خدا حق دارند
به من خسته اگر
جاده ها می خندند
بعد از این
همره این جاده ها
می خندم
چه صفایی دارد
خنده ای از ته دل بر غم خود
خنده ای سبز به این بیشه ی درد
خنده ای گرم به زمستان سیه روز شکست
خنده ای از سر ناچاری و درد
کار دیگر نتوانم
پس چه بهتر که
همانند همین جاده ها
خنده را پیشه ی خود سازم و دلخوش باشم
لا اقل جاده را همدم خود
می بینم
که چنین همره و همدل
هم صدا با من مست
به دلم می خندد
جاده از احمد حسینی
نشسته بود پسر، روی جعبهاش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الّا واکس
نشسته بود و سکوت از نگاه او میریخت
و گاه بغض صدا میشکست:«آقا واکس؟»
درست اول پاییز، هفت سالش بود
که روی جعبهی مشقش نوشت:
بابا ... واکس...

غروب بود، و مرد از خدا نمیفهمید
و میزد آن پسرک کفش سرد او را واکس
(سیاهمشقی از اسم ِ خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچهها با واکس)
برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد
صدای خندهی مرد و زنی که : «ها ها! واکس-
چقدر روی زمین خندهدار میچرخد!»
(چه داستان عجیبی!) بله، در اینجا واکس-
پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیههی ماشین رسید، اما واکس-
یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...
غروب بود، و دنیا هنوز میچرخید
و کفشهای همه خوردهبود گویا واکس
و ... کارخانه به کارش ادامه میداد و
هنوز طبق زمان -هر دقیقه، صدها واکس...
کسی میان خیابان سه بار «مادر!» گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس
صدای باد، خیابان، و جعبهای پاره
نشستهبود ولی روی جعبه تنها واکس!
پوریا میر رکنی
حالش خراب بود، سرش گيج و مست مست
آمد دوباره روي همان بالكن نشست
يك دور به تمام خيابان نگاه كرد
به جفت هاي مسخره ي دست توي دست
لبخند زد به هركه دلش را فروخته
لبخند زد به هركه شبيه خودش شكست
آغوش باز كرد و تنش را به باد داد
حس كرد مثل سايه اش امشب سبك شده ست
راضي نشد پرنده ي كوچك...وبالكن
ديگر براي بال و پرش پست پست پست
باريد تا دمادم صبح و كسي نديد
بد مستي قشنگ جواني غزل پرست
صبح آسمان براي پريدن زلال بود
آماده شد دل از همه ي بيت ها گسست...

اشكي چكيدو...آه چقدر آشناست اين-
دستي كه پلك هاي مرا عاشقانه بست
فروغ تنگاب